نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
بنام او که زمین و آسمان و ستاره ها را آفرید *** پرده كه افتد * عاشقان زيباترانند * ترانه اي كن * سوسوي ستاره را به شب ***** پرده كه افتد * زيباتران برهنه ترانند * تراشي بزن * به بال ستاره ***** پرده كه افتد * برهنگان عاشق ترانند * تراوش عشق را برقاب برهنه شب * نقاشي كن ***** پرده كه افتد بي هنگام * شهاب ها * ستاره هاي عاشق * هميشه ترانند * اگر مي شود * ترازو کن * پریدن ستاره های عاشق را * با نقش ستاره هائی بر پرده * ستاره هاي عاشق


ستاره هاي عاشق

j_sharifian22@yahoo.com

آرشيو خانه



یکشنبه، 16 مهر، 1385

ابرهای نيلوفری

ابرهای نیلوفری

 

 

 

اگر دوباره مثل آن تپه

گوشه آن آسمان

در مسیر عبور آنهمه ستاره و سیاهچال و کهکشان

غریب و خسته و از دسترس بدور افتاده باشم چه؟

یا میان ازدحام این بزرگراه بی سر و ته

که از شمال تا جنوب

و مشرق را تا مغرب

خط خطی کرده

و با نتی خاموش

که روز و شب دور سرم می چرخد

و گرمم می شود

تا به ساعتی بعد به سرما

چه معنی دارد؟

.........

منو بو کن

به سادگیم تو خو کن

دستمو بگیر تو دستت

هر چه خواستی آرزو کن ( * )

……..

این نت ناتمام کی تمام میشود؟

شاید پس از اینکه در مسیر آنهمه کهکشان

گوشه آن آسمان

مثل آن تپه

یا پس از سرکشیدن یک لیوان خالی آب

********

مگر قرار بر این نبوده که دریا دوباره شکاف بردارد؟

و فرعون ها را دوباره گم کنیم

و دوباره به شانزده سالگی

و به عشق بنشینیم

تا به خدا برسیم

پس بیا فقط برای یک بار

لباسی از نیلوفر بپوش

کنار کوچه نیلوفر

نبش خیابان آسمان

منتظرم باش

وقتی که ابرها نیلوفری شدند

 

جواد شریفیان۱۳/۷/۱۳۸۵ 

<><><>
 
      

 
 پ.ن. ( ۱ ) اخیرا سی دی آلبومی از خواننده ای با
 
 سبکی جدید و دلنشین بنام « زیبا شیرازی » به دستم
 
 رسیده که ۴ سطر سبز رنگ بخشی از تصنیفی از
 
 این آلبوم است. اگر موفق به آپلود آهنگ شدم
 
 لینک آنرا در این پست می گذارم
 
 

پ.ن. ( ۲ ) : همه در غم از دست دادن شاعر و طنز نویس خوب

 کشورمان زنده یاد ** عمران صلاحی **   به سوگ می نشینیم  

  

پيامهاي ديگران


شنبه، 27 خرداد، 1385

۷۱

از هر زبان که می شنوم نامکرر است

 

حدیث دیگری از عشق

 

قصه ی آن دختر را می دانی ؟

که از خودش تنفر داشت

که از تمام دنیا تنفر داشت

و فقط یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را

و با او چنین گفته بود

« اگر روزی قادر به دیدن باشم

حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم

عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را

رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را

و نفرت از روانش رخت بر بست

***

دلداده به دیدنش آمد

و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن

ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***

دختر برخود بلرزید

و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نا بینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد:

قادر به همسری با او نیست

***

دلداده رو به دیگر سو کرد

که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد

هق هق کنان گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

---------------------------------------------------

این متن به انگلیسی بدستم رسید

 و من آنرا شعر گونه

برایتان ترجمه کرده ام

-----------------

جواد شریفیان

22/3/1385

There was a blind girl who hated herself because of being blind. She hated everyone except her boyfriend.. One day the girl said that if she cud only see the world she would marry her boyfriend, one day someone donated their eyes 2 her and then she saw everything including his boyfriend, her boyfriend ask her, "now that you can see, will you marry me?", the girl was shocked when she saw her boyfriend is also blind, and she refuse to marry him. Her boyfriend walks away with tears and said, “Just take care of my eyes dear".

پيامهاي ديگران


جمعه، 22 اردیبهشت، 1385


سلام دوستان

بعلت سنگين شدن وبلاگ . وبلاگ ديگری ساخته ام که دعوت می کنم به آن سر بزنيد. البته اين را هم بروز می کنم ولی دير به دير.

http://www.mehrbaan.blogfa.com

اينهم آدرس مجله ديار مهر

http://diyaremehr.persianblog.ir

که به همت جمعی از وبلاگ نويسان در هفت بخش  ارائه ی مطلب می شود

 

 

پيامهاي ديگران


شنبه، 16 اردیبهشت، 1385

۶۹

 

 

 

 دو كودك و يك پروانه

   

كوچكند و بازيگوش

شايد بيادشان نماند

حتي

نقش بال پروانه

 ***

به دستانشان دفتري

پيش روي چشم

نه آسمان و ستاره

انتظار ديدن پروانه اي مگر

كه عرض افق را با بالش

اندازه مي زند

 ***

كوچكند و بازيگوش

پروانه كوچك را

به غايت عشق

به مسلخ مي برند

 ***

كوچكند و بازيگوش

پروانه نيز

هم به خواب بازيگوشي نشسته

لابلاي دفترشان

تا ورق بخورد

 

 

گل زنبق  

گفتم مرا به قطره آبي

                        مبدل كن

چيزي نگفت

گفتم مرا به ذره ی  كوچكترينی

                               - چون خاكستری -

                                                   مبدل كن

چيزي نگفت

گفتم مرا صدائي كن

                     بي پژواك

چيزي نگفت

            كه شنيدنش

                            مقبول روح خسته ام باشد

***

گفتم

        هميشه در طلب زنبق بهشتي بوده ام

مرا به شكل زنبق بهشتي

                          آرايش كن

شايد كه كودكي

             در دور دست دوري

             با چشمهاي شيشه اي و آبيش

              آنرا

                 نوازش كند

***

گل زنبق

         به شكل پنجره اي شد

پنجره

        شيشه اي برنگ گل زنبق داشت

و كودكي

           با زنبقی ميان دستش

          با ضربه اي به شيشه

          سكوت را و شيشه را و تنهائي مرا

                                  در هم شكست

 

 

 

پنجره

 

پنجره چشمی است
که راه به آسمان آبی می برد
پنجره لبی ست
برای گفتن و لبخند
پنجره دستی ست
برای نوازش گیسوی ابر
×××
پنجره فریادی ست
در ثقل و سکوت اطاق
و نور و گرمای شعله ای
در یک شب سیاه و سرد زمستانی
پنجره خیلی خوبست
اگر هیولای کرکره پا به میان نگذارد

 

 و اينم يه موضوع متفاوت :

من به رياضيات و ادبيات خيلی علاقمندم. نمی دانم می دانستيد بزرگترين رياضی دان ايرانی يعنی کتر هشترودی شعر هم می سرود؟

و اما شباهتی جالب بين رياضيات و ادبيات :

در رياضيات : منفی X  منفی = مثبت

در ادبيات   : شر + آفت = شرافت !!!!!!!!!!!

پيامهاي ديگران


سه‌شنبه، 12 اردیبهشت، 1385

۶۸

 

 

تنگ بلور

 

ماهي در تنگ بلور

يك لحظه قرار ندارد

در جستجوري سنگ و گاو و زمين و انسانهائي ست

كه بر اين زمين

مي زيستند

****

دلم مي خواهد بقدر دريا گريه كنم

بقدر بركه اي

حوضي

تنگ بلوري

و ماهي كوچكي شوم

با جمجمه اي كوچكتر

برقصم و شنا كنم

و سر به ديوار بلور بسايم

                تا آن سوي زمان

چون آن سوي زمان

                كه دريا و ماهي و سنگ و گاو و زميني بود

و انسانهايي كه

                بر اين زمين مي زيستند

****

دلم مي خواهد پرنده اي شوم

پر پرنده اي حتي

محصور در ميان انگشتان طفلي

                كه معصوم ترين نگاه را دارد

****

پر از پروازم و نمي پرم

بالهايم را قيچي كرده اند

براي من كه چنينم و جز اين نيستم

چه لذتي ست نپريدن

بارها گفته ام

تقدير فرازتر از زيستن و خواهش ماست

و نمي دانم

چه كسي تقديم را رقم مي زند

****

ماهي در تنگ بلور

                يك لحظه قرار ندارد

در جستجوي سنگ و گاو و زمين و انسانهايي ست

كه بر اين زمين

                مي زيستند

 

( برای پر پرواز )  بهمن ۱۳۶۸

 


 

باران

 

باران

                تازه شروع به باريدن كرده

دلم

                هواي باز ترا ديدن كرده

****

باد زمستاني

مثل باد پائيزي

                غارتگر است

لبخند كوچكي را حتي

از لب گل هميشه بهار

                به يغما مي برد

اگر لبخندم را مي خواهي

يواش تر بگو كه باد نفهمد هنوز

که خون دوست داشتن در رگ ما جاريست

****

براي صافي شدن

                در راه صاف بهشت

كسي

                بال خدا به شانه ام آویخته

اما

آسمان امشب

چقدر بارانيست

****

از آسمان امشب

نه باران

كه سنگ مي بارد

تا به بي راهه ام برد

تا به وسوسه بكشاند

                دل را

باران

                چه تند و بي درنگ مي بارد

رنگارنگ مي بارد

 

( برای باران و بهار)  دی ماه ۱۳۷۰

 

هاله ی شما چه رنگی است ؟

 

پيامهاي ديگران


شنبه، 9 اردیبهشت، 1385

۶۷

گل درس کلاس دوم

گل با خانه
گلخانه می شود
گل بی خانه
پر پر می شود
خانه بی گل
خاکستر می شود
من با تو از تمام جهان
سر می شوم
من بی تو مثل شاخه ی خشکیده ای
بی بر می شوم
من بی تو بی بال و پر می شوم
***
آب از گل
گلاب می گیرد
خورشید
در دامن گل قرار می گیرد
خورشید
پرده ی ابر را برخ می گیرد
در آستان شکفتنت
تا گاه خفتنت
***
شب رنگ می زند به دلم
دلم شبرنگ می شود
از دیدن و ندیدن تو
دلم تنگ می شود
آلوده شرم
پیش تو خورشید
سنگ می شود
رنگ از نگاه تو مایه می گیرد
تا آشتی پذیرد
تا مثل من نمیرد
***
مهر ماه 1370
پ.ن. پسرم مانی کلاس دوم دبستان بود .ازمن راجع به کلمات ترکیبی سئوال کرد چند مثال که برایش آوردم . نتیجه اش سرودن این شعر شد.

پيامهاي ديگران


سه‌شنبه، 5 اردیبهشت، 1385

۶۶

 

 نوعی کوچ ...نوعی بدرود با گذشته...

بايد تمام جامه دانهايم را بر بندم

تا انتهاي راه روز نخواهد بود

تا انتهاي راه صف منظم درختان نيست

و قاطري كه بارهاي مرا حمل مي كند - حتي شهوتهايم را-

شايد تا نيمه راه ؛ بماند

پس بايد سبكترين جامه دانهايم را بردارم

***

اينجا نمی شود ساكن بود

يا من نمي توانم بر يك مدار واحد ؛ گردش كنم

مانند بچه اي كه چرخ فلك را به بازي نشسته است

اينجا حصار كامل نيست

بايد حصار كامل باشد

يا آزادي كامل

وقتي خط رقيقي از آزادي در متن تيره حصار جريان يابد

ميل شكفتگي و رهايي را در من زنده مي كند

و آتش نياز مرا پر زبانه تر

اينجا دريچه ايست كه حقارت زندان را تشديد مي كند

وقتي كه بر زمينه آبي گروه گنجشكان تصوير مي شوند

با بالهاي پر عطش خود _ كه آبي ملايم را مي نوشند_

من جيك جيك بي خيالي آنها را نمي توانم بشنوم

اينجا سكوت مطلق نيست

بايد سكوت مطلق باشد

يا ازدحام و همهمه

اينجا صداي جويدن موشي مي آيد

كه پاره كاغذان شعر آلودم را به تكه هاي ريز بدل مي كند

***

بايد تمام جامه دانهايم را بر دارم

تا انتهاي راه روز نخواهد بود

يك شعله حقير تمام سياهي شب را كافيست

پس شمع كوچكي هم بايد بردارم

اما چقدر سخت نفس نفس خواهد زد شعله

وقتي كه باد بيايد

بايد براي آن هم فكري كرد

من بايد به انتها بروم با پاهايم

رفتن به از نشستن و ديدن كه استواري پاهايم دارند گريه مي كنند

***

بايد تمام جامه دانهايم را بر دارم

تا انتهاي راه صف منظم درختان نيست

يكروز در ميان بيابان خواهم بود

با ديو هاي خشم اگين

با مارهاي زهر آلودي كه حرمت ديارشان با پاي من لگد شده

يكروز من به جنگل بكري خواهم رسيد

با شيرهاي شرزه اي كه كينه مرا به دل دارند

بايد تمام جامه دانهايم را از ماسك هاي وحشت باري مملو كنم

تنها همين براي من كافيست

دستم تهي است

من به گلوله هاي سربي بي ايمانم

با ماسك هاي پر هيبت آنها را خواهم ترساند

و تا عمق سرزمين بكر و ناشناخته شان خواهم رفت

***

بايد سبكترين جامه دانهايم را بردارم

آن قاطري كه بارهاي مرا حمل مي كند _حتي شهوتهايم را_

خود را براي راه درازي تدارك نديده است

او احتياج به خوردن و خوابيدن دارد

او احتياج به حرف زدن دارد

من از گفتگوي با او درمانده ام

شايد در نيمه هاي راه بيفتد ار پاي

پس بايد سبكترين جامه دانهايم را بردارم

***

آنقدر در ميان خانه نشاندندم

كه در دلم گياه غريبي روييده است

با ارتزاقش از سیاهي اين دخمه

وقتي به دور دست رسيدم

با تيغه طلايي خورشيد  ؛ اين گياه هرزه خود رو را ز ريشه خواهم كند

آنگاه دانه اي خواهم شد ؛ خواهم روئيد

و از تمامي تن من برگهاي سبز عشق

جوانه خواهد زد

و يكسره تلاشم ؛ وقف جلب يك پرنده سپيد پر اثيري اندوهگين سرگردان

 

پ.ن: ۳۴ سال پيش در ۳۰بهمن ۱۳۵۰ هنگام خداحافظی با دانشگاه تهران و با چه آرزوهائی در سر جامه دانهايم را می بستم تا به راهی ناشناخته روم و فکر می کردم سر راهم شيرهای شرزه در کمين هستند که چنين نبود و در این ۳۴ ساله فقط روباهان و شغالان را بجایش دیده ام و هزاربار شام آخر را از اول بازی کرده ام و باز منتظر شام آخر دیگری هستم . و همه چیز را گم کرده ام ولی در عوض تنها عشق را یافته ام......همين....

پيامهاي ديگران


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]








لینکدونی



خشونت دنیا/یادم داد/دوست بدارم
هوای خنک استغنا
یاقوت سبز
....میدونی عزیزم
درجستجوی مرهم
پله پله تا ملاقات خدا
ادبیات دیارمهر
صبح امید
من غمی دارم به وسعت آبهای جاویدان
نقره های رويا
تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم
girl_cosmic
سبک نقاشی من
بانوی آسمان
ستاره های آسمان
از سرزمین شمالی
يادگار دوست
آسمان صاف
شب نیلوفری
خلوتگاه یک عاشق
سارا شعر
مي خندم ولي پشت خندم گريه اي نهفته
کیمیا
بغض باران
ریاضی محض
بوي خاك باران خورده
بوي عشق
برا توئی که قرار نیست فراموشت کنم
خنده ی تلخ آدما
کاشکي شعر مرا ميخواندی
خدايا به هرآنکه دوست تر می داری بچشان
زنجیر عشق
پر پرواز
انجمن دوستداران حیات وحش ایران
استقلال قهرمان همیشه برنده است

1 -از شما دعوت میشه به گروه ستاره های عاشق بیاین
2-این هم سایت شرکت ملی صنایع پتروشیمی
جستجوگر فارسی

طراح قالب


طراحی قالب توسط
<#author#>
با استفاده از برنامه
قالب ساز آنلاین




پرشين بلاگ


Template by:
Online Template Builder

http://www.rangi-co.com/template-builder
©2005 All rights reserved.

  RSS 2.0